وانيا جون ماوانيا جون ما، تا این لحظه: 13 سال و 21 روز سن داره

وانیا کوچولوی مامانی

این چند وقت...

1392/10/27 14:57
نویسنده : مامانی
250 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامانماچ

ببخشید دیر میام به وبلاگت سر میزنم آخه خیلی درگیر هستم

24 مرداد بود که بابایی رفت بندر و من و شما و مامانی و بابا جون(بابای خودم) با دوستهای خونوادگیمون رفتیم بابلسر.خیلی خوش گذشت عزیزیم آخه 2 سالی بود نرفته بودم شمال.مخصوصا که این سری هم فندق کوچولو هم با خودم برده بودم.از طرفی هم استرس و نگرانی داشتم که نکنه خدایی نکرده اتفاقی واسه وروجکم بیفته.خدا رو شکر رفتیم و سلامت هم برگشتیم.

31 مرداد یه روز شیرین و قشنگی واسه من و تو بود.تو این روز همه فامیلو دعوت کردیم و سیسمونی شما ناز دخترو نشون دادیم.عکسهاشو بعدا میزارم آخه دوربینم الان پیشم نیست.

قرار شد اسم شما رو هم اعلام کنیم.من و بابایی خیلی اسم واست انتخاب کرده بودیم مثل کاترینا،آرتمیس،النا،وانیا و......

هر روز یه تصمیمی میگرفتیم و هر دو تامون به این نتیجه رسیدیم که اسم شما رو بزاریم  وانیا

وانیا یعنی: هدیه با شکوه خداوند

امیدوارم که از اسمت خوشت بیاد وانیا جونمماچ

13 شهریور و یه اتفاق نا خوشایند

وانیا جونم مامانت 2 روز بود که پهلوهاش درد میکرد و طبق معمول دکتر زنان هم که به این زودی نوبت نمیده چهارشنبه ساعت 4 صبح از شدت درد بیدار شدم و هر کاری کردم نتونستم بخوابم تا ساعت 8 صبح تو خونه راه میرفتم تا اینکه مامانی بیدار شد و حال منو دید.گفت بیا بریم بیمارستان.رفتیم بیمارستان و اونجا آزمایش دادیم جواب آزمایش که آماده شد نشون داد مامانت عفونت کلیه گرفته اونم بخاطر اینکه رعایت نکرده و جلوی باد مستقیم پنکه میخوابید.

خانم دکتر هم گفت باید بستری بشی و منم نمیخواستم.خانم دکتر اصرار میکرد و منم انکار و بالاخره مجبور شدم بستری بشم/3 شب کذایی رو تو بیمارستان گذروندیم و خیلی سخت بود

خدا رو شکر زود خوب شدیم و برگشتیم خونه. 

تو این سه روزی هم که بیمارستان بودیم یه اتفاق بد دیگه هم افتاد.آقا دزدان نامرد رفته بودن خونه باغمون دزدی و همه وسایل خونه باغ رو برده بودن.بنده خدا مامانی و بابا جونت خیلی غصه میخورن آخه نامردها همه چی رو دزدیدن.انشالله خدا این آقایون دزد رو به راه راست هدایت کنه.

دوست دارم عسلکمممقلبقلب

تاریخ این مطلب 1392/06/16

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

پریسا پ
27 دی 92 15:05
سلام وانیا جون وبلاگ جدید مبارک انشاالله همیشه از شادی ها و خوشبختی هاتون بنویسین بابا ای ول نویسنده وبلاگ که همه رو تو یه روز نوشتی افرین به ای اراده فکرکنم من اولین نفری هستم که نظر دادم انشاالله عکس نی نی رو کی میذارین؟خیلی دلم میخواد وانیا فندقی رو ببینم سلام مرسى که به وبلاگمون سر زدين.اولين نفر هستى خيلى خوشحال شدم