این چند وقت...
سلام عزیز دل مامان
ببخشید دیر میام به وبلاگت سر میزنم آخه خیلی درگیر هستم
24 مرداد بود که بابایی رفت بندر و من و شما و مامانی و بابا جون(بابای خودم) با دوستهای خونوادگیمون رفتیم بابلسر.خیلی خوش گذشت عزیزیم آخه 2 سالی بود نرفته بودم شمال.مخصوصا که این سری هم فندق کوچولو هم با خودم برده بودم.از طرفی هم استرس و نگرانی داشتم که نکنه خدایی نکرده اتفاقی واسه وروجکم بیفته.خدا رو شکر رفتیم و سلامت هم برگشتیم.
31 مرداد یه روز شیرین و قشنگی واسه من و تو بود.تو این روز همه فامیلو دعوت کردیم و سیسمونی شما ناز دخترو نشون دادیم.عکسهاشو بعدا میزارم آخه دوربینم الان پیشم نیست.
قرار شد اسم شما رو هم اعلام کنیم.من و بابایی خیلی اسم واست انتخاب کرده بودیم مثل کاترینا،آرتمیس،النا،وانیا و......
هر روز یه تصمیمی میگرفتیم و هر دو تامون به این نتیجه رسیدیم که اسم شما رو بزاریم وانیا
وانیا یعنی: هدیه با شکوه خداوند
امیدوارم که از اسمت خوشت بیاد وانیا جونم
13 شهریور و یه اتفاق نا خوشایند
وانیا جونم مامانت 2 روز بود که پهلوهاش درد میکرد و طبق معمول دکتر زنان هم که به این زودی نوبت نمیده چهارشنبه ساعت 4 صبح از شدت درد بیدار شدم و هر کاری کردم نتونستم بخوابم تا ساعت 8 صبح تو خونه راه میرفتم تا اینکه مامانی بیدار شد و حال منو دید.گفت بیا بریم بیمارستان.رفتیم بیمارستان و اونجا آزمایش دادیم جواب آزمایش که آماده شد نشون داد مامانت عفونت کلیه گرفته اونم بخاطر اینکه رعایت نکرده و جلوی باد مستقیم پنکه میخوابید.
خانم دکتر هم گفت باید بستری بشی و منم نمیخواستم.خانم دکتر اصرار میکرد و منم انکار و بالاخره مجبور شدم بستری بشم/3 شب کذایی رو تو بیمارستان گذروندیم و خیلی سخت بود
خدا رو شکر زود خوب شدیم و برگشتیم خونه.
تو این سه روزی هم که بیمارستان بودیم یه اتفاق بد دیگه هم افتاد.آقا دزدان نامرد رفته بودن خونه باغمون دزدی و همه وسایل خونه باغ رو برده بودن.بنده خدا مامانی و بابا جونت خیلی غصه میخورن آخه نامردها همه چی رو دزدیدن.انشالله خدا این آقایون دزد رو به راه راست هدایت کنه.
دوست دارم عسلکممم

تاریخ این مطلب 1392/06/16


این چند وقت...
